هفتادُ نُه
فکر میکردم اینجا نوشتمش...اما نبوداین که مدتها قبل شاید مثلا چند هفته پیش اوضاع آروم شده بود، نه که حالا فک کنی همه چی گل و بلبل و اینا ولی خب...خداروشکر مریضی مامان بهتر بود و خلاصه دیگه تشویش و اینا نداشتیم، دردم این بود که نمیتونستم آرامش رو حس کنم! همش حس میکردم آرامش قبل از طوفانه هی فکر میکردم...
هَشتادُ چاهار
دقیقا پشت سرتانــــــاینو + یه سری چیزای دیگه پرینت گرفتم زدم بالای سر مانیتور که جلو چشمم باشه بلکه شاااااااید خدای نکرده زبونم لال کمتر الکی حرص بخورم این ترم همه چیزم قاطی شده، درسا، کار، اوضاع مالی ،خانوادگ ی، اجتماعی ، مغزی، جسمی، روحی....خلاصه چیزی ازم نمونده که سالم مونده باشهگویا یه سونامی ک...
هَشتادُ شِش
بعد مدت زیادی به انگیزه ی دیدن دوست گلم برگشتمبرای نوشتن اگه بشه چیزی نوشت:)قبل ترها که کوچیک بودیم دو سال برامون خیلییییییییی طولانی بوداما حالا به چشم به هم زدنی میگذره تمام اتفاقات برام تازه نلحظه لحظه های سالهای قبلانگار چیز زیادی عوض نشدهمن همون آدم قبلی امبه همراه یه آدمِ دیگه که از من خیلیییی...
هشتادُ هفت
چندوقت پیش ک با ریحون حرف میزدیم متفق القول ب این برآیند رسیدیم ک تاهل باعث دور شدن آدم از خدا میشه ، شاید این حرف فقط یه بهونه و توجیه باشه اما به نظرم واقعا همینطورهقبلا که محرم میومد خیلی حال من بهتر بود...خیلی دلم آماده ت ربود...اصلا احساساتم رقیق بود اما الان مث یه گوله سنگ شدم.... همیشه دعا می...
هشـــــتادُ هفتــــــ
چندوقت پیش ک با ریحون حرف میزدیم متفق القول ب این نتیجه رسیدیم ک تاهل باعث دور شدن آدم از خدا میشه ، شاید این حرف فقط یه بهونه و توجیه باشه اما به نظرم واقعا همینطوره قبلا که محرم میومد خیلی حال من بهتر بود...خیلی دلم آماده ت ربود...اصلا احساساتم رقیق بود اما الان مث یه گوله سنگ شدم.... همیشه دعا می...
هــشـــتادُ هَـــشتـــــ
همه ی آرشیوم رو خوندممم اوووه اوووه چقد حرص میخوردم...البته الانم میخورماااا ولی اینکه برگردی به پشت سر، اتفاقات و واکنشهات نگا کنی یه حس خاصه...یه جوریه... الان ک دارم بهش فکر میکنم میبینم ک واقعا روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم... الانم سختی دارم اما خب خیلی پخته تر شدم...بهتر میتونم عکس العمل نشون ب...
هفتادُهـــفت
هرروز روزی هزاربار به خدا میگم: خدایا غلط کردم به جون خودم از ترم بعد هر جلسه میخونم کمک کن این ترم به خیر بگذره ،اگه نخوندددددددددددم...
هفتادُ هشتــــ
زندگیم اینقد جالب شده که گاهی خودمم باورم شده همه چی آرومه...از بس که مسخره بازی درمیارم و با کس و ناکس شوخی میکنم مشکلاتم رو یادم میره ولی وقتایی که دیگه خودممُ ساکتم تازه یادم میاد چقددددد دردسر دارم یاد مشکلای ریزو درشتمون میفتم غم عالم به دلم میشینه...هرچند شاید دربرابر مشکلات دیگران خیلی کوچیک ...
هفـتادُ نــــُــه
فکر میکردم اینجا نوشتمش...اما نبوداین که مدتها قبل شاید مثلا چند هفته پیش اوضاع آروم شده بود، نه که حالا فک کنی همه چی گل و بلبل و اینا ولی خب...خداروشکر مریضی مامان بهتر بود و خلاصه دیگه تشویش و اینا نداشتیم، دردم این بود که نمیتونستم آرامش رو حس کنم! همش حس میکردم آرامش قبل از طوفانههی فکر میکردم ...
هـــشتاد
شروع ترم جدید حالمو بهتر کرده با همه ی سختی هاش...اگه مامانم گند نزنه به حالم...
هشتادُ یک
اسم بعضی رفتارها رو واقعا نمیدونم چی بذارمگاهی از دلسوزیهاشون دلم میخواد بمیرم...حالم به هم میخوره دیگه خدایامیبینی منو؟
هشتادُ سه
باید یاد بگیرم که هیـــــــــچی تو این دنیای کوفتی ارزش حرص خوردن و غصه خوردن رو نداره...
هــَــشتادُ چــاهــار
به کسانی که پشت سرتان حرف میزنند، بی اعتنا باشید، آنها به همان جا تعلق دارنددقیقا پشت سرتانــــــاینو + یه سری چیزای دیگه پرینت گرفتم زدم بالای سر مانیتور که جلو چشمم باشه بلکه شاااااااید خدای نکرده زبونم لال کمتر الکی حرص بخورماین ترم همه چیزم قاطی شده، درسا، کار، اوضاع مالی ،خانوادگ ی، اجتماعی ، م...
هـَـــــــشتادُ شـــــِــشـــــــ
بعد مدت زیادی به انگیزه ی دیدن دوست گلم برگشتم برای نوشتن اگه بشه چیزی نوشت:) قبل ترها که کوچیک بودیم دو سال برامون خیلییییییییی طولانی بود اما حالا به چشم به هم زدنی میگذره تمام اتفاقات برام تازه ن لحظه لحظه های سالهای قبل انگار چیز زیادی عوض نشده من همون آدم قبلی ام به همراه یه آدمِ دیگه که از من ...